
قطره ی اشکی چکید امشب به روی دفترم
یادگار توست این اشک و همین چشم ترم
من ز دست تو ندارم شکوه ای دانی چرا؟
من ز روزی که ز مادر زاده ام بد اخترم
آن قدر از عشق تو می گویم و می خوانمت
بلکه شور عشق تو آخر بیفتد از سرم
لحظه های بی کسی هرگز نمی آید به سر
خود بگو جانا چه کردم کز همه تنهاترم
آنچنان مست از می عشق خودت کردی که من
در ره عشق تو از جان و دلم هم بگذرم
بی تو ((پيمان)) هر زمان از هجر و رفتن گفته است
من خیال با تو بودن را به گورم می برم
نظرات شما عزیزان:
|